|
بگذار بگذریم شعر ناتمامی که سعید حیدری ساوجي است...
| ||
|
شرمنده ی دوستانی شدم که در ایام نمایشگاه آمدند و نبودم .در چند روز آخر هم کتابم تمام شده بود و از کم سعادتی من بعضی دوستان نتوانستند تهیه اش کنند. از این پس مجموعه شعر (با خودم بودم) را میتوانید از کتابفروشی خانه شاعران واقع در خیابان انقلاب پاساژ فروزنده یا خانه کتاب پندار واقع درابتدای خیابان فاطمی تهیه کنید
در غیر این صورت از دفتر انشارارات هنر رسانه اردیبهشت به آدرس: خيابان طالقاني_جنب سينمافلسطين_خيابان برادران مظفر_كوچه صفا_پلاك3واحد1 هم قابل دسترسی است برای دوستان ساوه ای هم متاسفانه فعلا تعداد چندانی در اختیار ندارم.امیدوارم بتوانم به زودی به دست همشهریان عزیزم هم برسانم سعید حیدری ساوجی یاحقیقت... [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهی ها
مجموعه شعر (( با خودم بودم )) اثر سعیدحیدری ساوجی:
بالاخره بعد از 4 سال ،کتاب من هم مجوز گرفت و چاپ شد البته به قیمت نابودی شعرها... 11 شعر بصورت کامل حذف شد و از شعرهای باقیمانده هم ابیات و مصرعهای بسیار و کلمات و ترکیبهای فراوانی حذف شد.حتی اسم اولیه ی کتاب هم تایید نشد و ناچار از نام ((اینجا نمی شود)) به نام ((با خودم بودم)) تغییر یافت .با همه این ها باز مثل پدری که فرزندش ناقص به دنیا آمده مجبورم که دوستش داشته باشم. به هر حال با کمک دوستان عزیز در انتشارات (هنر رسانه اردیبهشت) به چاپ رسید و احتمالا از شنبه این هفته یعنی 20 اسفند در کتابفروشی های تهران به فروش برسد.
مراکز فروش در تهران : - انقلاب . روبروی درب اصلی دانشگاه تهران . پاساژ فروزنده . طبقه منهای یک - کتابفروشی خانه شاعران ایران - خانه کتاب پندار ؛ ابتدای خیابان فاطمی
برای دوستان شهرستانی ،خصوصا همشهریهای عزیزم هنوز اقدامی نشده و فعلا تعداد بسیار کمی از کتابها به دست من رسیده .امیدوارم به زودی این مجموعه به دست دوستان برسد و افتخار خوانده شدن نصیبم شود.البته هر وقت امکان فروش در ساوه یا هر شهر دیگری میسر شد از همینجا به اطلاع دوستان خواهم رساند. لازم به ذکر است که در صفحه ی شناسه این کتاب ،آدرس وبلاگم اشتباه آورده شده .در ضمن دلایلی وجود داشت که مجبور شدم به پایان اسم و فامیلم، (ساوجی) را هم اضافه کنم .و از این به بعد من (سعید حیدری ساوجی ) هستم با همان عشق و ارادت همیشگی
و در پایان شعری از این مجموعه:
از بسكه غرق زندگي و كار ميشوي داري ازآنچه هستي بيزار ميشوي
هرروز رأس ساعت ؛ از خواب مي پري هر روز رأس ساعت ؛ تكرار ميشوي
با آنكه كفش هاي تو دلتنگ رفتن اند پابند اين اتاق سه در چار ميشوي
از پنجره به هيچ كجا خيره مانده اي كم كم كنار پنجره ديوار ميشوي
اينقدر در صداقت آيينه شك نكن آيينه تار نيست ، خودت تار ميشوي
كم كم لباس ها به تنت تنگ مي شوند كم كم چقدر ساده گرفتار ميشوي
در خوابهاي تو در تو گير كرده اي يك روز رأس ساعت از خواب ميپري...
سعید حیدری
یاحقیقت...
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
اینجا برای ماندن جایی نمانده است در آسمان شهر خدایی نمانده است...
فعلا... [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهي ها
مي نشينيم و شطرنجي مي زنيم ، باچشمهاي باز، چشم انتظار ضربه اي بر در ... تي.اس.اليوت
شعر :
عبور ميكني از خواهش تني كه منم قطار هستي در راه آهني كه منم
به قله هاي مه آلود چشم دوخته ام مني كه دفن شدم زير بهمني كه منم
تو را نمي يابم هرچه پيش مي آيم طلاي گم شده در قعر معدني كه منم !
جهان چقدر شبيه سياه چال شده به نور زل بزن از پشت روزني كه منم
كنار آينه مي ايستم دوئل بكنم بدون اسلحه با مرد دشمني كه منم
غريب سوختم و هيچ كس نگاه نكرد به تلخ سوزي سيگار بهمني كه منم
جهان چقدر به انبار كاه مي ماند كجا بگردم دنبال سوزني كه منم
وضو بگير و در آغوش من نماز بخوان به سوز خواهش هاي موذّني كه منم
دوباره باد در خانه را به هم مي زد تو باز پيش خودت حدس ميزني كه منم... سعيد حيدري نقاشي :
یاحقیقت... [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهی ها
نگاه روشن تو رمز خلقت سحر است صدات معجزه ي آخرين پيامبر است
كسي كه وصف تو كرده دروغ ميگويد مگر صفات تو در حد دانش بشر است
تو آشيانه ي يك سينه سرخ مجروحي كه بال زخمي او اعتبار بال پر است
صداي باد چه سوز نهفته اي دارد چه سالهاست كه دراين مسير در...به...در است
مگر چقدر ، دل دختر تو جا دارد ؟ تمام بار مصيبت به دوش يك نفر است
نياز نيست كه زخم از پدر بپوشاني كه از تباني ديوار و ميخ با خبر است
چرا صداي خدا را كسي نمي شنود؟ خدا چكار كند ، گوش روزگار كر است
بيا به فتنه ي تاريخ اعتراف كنيم كه آبروي حقيقت هميشه در خطر است □□□ نشسته ايم كناري و قصه مي بافيم ولي هنوز زني بي گناه پشت در است...
یاحقیقت التماس دعا
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهي ها
یه تیکه فلفل سبز از کاسه چوبی سالاد افتاد خب که چی؟! ریچارد براتیگان
من با غزلي قانعم و با غزلي شاد ...
ديگر بهار اصلاً مثل بهار نيست ديگر به هيچ تقويمي اعتبار نيست
ديشب بنفشه بي خبر از كوچه كوچ كرد ديگر شميم پيرهنش هر كنار نيست
گنجشك هم به حجله ي جغد سياه رفت ديگر براي جفت خودش بي قرار نيست
اين باغ جايگاه درختان كاغذي است سوغات شهر من هم ، ديگر انار نيست
دنيا فقط به بعضي ها خوش گذشته است او هيچوقت با دل من سازگار نيست
تنها براي اينكه بميريم زنده ايم ديگر كسي به زندگي اميدوار نيست با وام و با نزول نفس زنده مانده ایم اینطور زندگی کردن افتخار نیست
هرگز به حق واقعي خود نمي رسيم اينجا دو ضربدر دو جوابش چهار نيست
بر شانه هايشان درجه نصب كرده اند امروز روي شانه ي ضحاك ، مار نيست
آفت تمام مزرعه ها را گرفته است ديگر در اين مترسك ها اقتدار نيست
ما كاسه هاي داغتر از آش بوده ايم شيطان زياد دشمن پروردگار نيست
من از قبيله ي پسر نوح بوده ام در اين قبيله هيچكس اهل فرار نيست... سعيد حيدري
- بهارتان هزارباره مبارك و روزگارتان هزار باره به كام و دل و دينتان سبز
ياحقيقت... به روز رسانی بعدی 15 اردیبهشت ماه
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهيها
خداوندا خودت اینقدر زیبا جهانت را چرا زشت آفریدی؟ حضرت اخوان
در شهرهيچ جاي قراري نمانده است جايي براي ديدن ياري نمانده است
ديوارها ازآگهي فوت پر شدند جايي براي هيچ شعاري نمانده است
در گوشهاي خسته ي ما پنبه كرده اند گوشي براي داد و هواري نمانده است
اين برف بي ملاحظه كي قطع مي شود؟ در سررسيد ، هيچ بهاري نمانده است
در دستهاي يخ زده ام ، هــا نمي كنم در سينه هاي سرخ ،بخاري نمانده است
اين شهر در محاصره ي موريانه هاست چوبي براي چوبه ي داري نمانده است
ما باختيم ، ما همگي پاك باختيم سرمايه اي براي قماري نمانده است
از هر طرف به كوچه ي بن بست مي رسيم از هيچ سمت ، راه فراري نمانده است
جامانده ايم پشت بليطي كه باطل است در ايستگاه ، هيچ قطاري نمانده است
آه اي خدا ! بيا برويم از جهان ما در اين جهان براي تو كاري نمانده است
سعيد حيدري
- سرد است ، آنقدر سرد كه هر چه كلاه بر سرمان مي گذارند گرممان نمي شود . زمستان وسوسه ات مي كند كه به خودت نزديكتر شوي ، شرم را كنار بگذاري دست دور گردن خودت بيندازي و نزديكتر و نزديكتر بنشيني ، خودت را در آغوش بگيري و در آغوش خود گم شوي . در شهر كاكتوس ها به آغوش خويش محكومي... - شهر خسته شده بسكه زمستان است مثل ((مادر))ِ علي حاتمي كه خسته شده بود از بسكه مرده بود، دوستم پيرزن باتوم خورده ای را ديده بود كه مي گفت : (( شما جوانهاچرا ؟!خودمان خرابش كرده بوديم ، بايد خودمان درستش كنيم )) ... - گفتگو هاي تنهايي شريعتي را كه خوانده باشي ، اين فرمول شَمَس را مثل من طلب خواهي كرد كه : (A+H-D) - كتاب : رود راوي : ابوتراب خسروي فيلم : match point - (وودي آلن)
به روز رسانی بعدی ۱۵ فروردین ماه
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهي ها
مثل یک سگ وفادار بود ، مثل یک سگ او را کشتند... استانیسلاو یرژی لتس
اول شعر بعد نقاشي و بعد...
صبح از خواب مثل سگ پا شد ، همه را بي دليل لعنت كرد مثل سگ بي دليل پاچه گرفت ، به زمين و زمان اهانت كرد رفت بيرون ميان رهگذران ، هر سلامش شبيه فحشي بود فكر كرد از همه طلبكارست ، به همه بي دليل منت كرد تو سگ باوفاي اربابي ، كه ازين حال و روز خسته شدي باوفايي نشانه ي ضعف است ، پس به ارباب خود خيانت كن از حريم خودت بيا بيرون ، در خودت اين حصار را بشكن اين اسارت امانتي ابدي ست ، پس خيانت دراين امانت كن حال و روزم زياد خوب نبود ، زندگي طرح دلفريب نداشت به خودم بي دليل مي گفتم ، به همين حال و روز عادت كن توي مغزم كسي به من میگفت ، زنده شو مرده ي متحرك يا دوباره به زندگي برگرد ، يا به مردارها حسادت كن تو سگ بااراده اي هستي ، تو به قلاده تن نخواهي داد پس ، ازين تنگنا بزن بيرون ، ترك قلاده و اسارت كن سعي كن بنده ي خودت باشي ، نه كه شرمنده ي خودت باشي روي پاي خودت درست بايست ، دل به دريا بزن جسارت كن صحن مسجد كه جاي سگها نيست ، مسجدت سطل آشغال پُري ست بي وضو توي آشغال نرو ، محترم باش حفظ حرمت كن دست پيش كسي دراز نكن ، باغرور آشغال گردي كن استخواني كه گيرآوردي ، بارفيقي گرسنه قسمت كن رو به سمت خدات زوزه بكش ، هار و بي اعتقاد زوزه بكش دين خود را به اهل آن بسپار ، برو با كفر خود عبادت كن نقدها را فداي نسيه نكن ، اين همه سر به زير و ساده نباش بندهاي غريزه را وا كن ، عيش را طعمه ي سعادت كن زندگي شوخي است ، باور كن ، گاه او را به حال خود بسپار زندگي را زياد سخت نگير ، برو با زندگي رفاقت كن سعي كن عاشق كسي باشي ، سعي كن دُم به اين تله بدهي عاشقي شوخي خطرناكي ست ، گاهگاهي تو هم حماقت كن اين همه از خودت فرار نكن ، اين همه با خودت غريبه نباش به خودت فرصتي دوباره بده ، با خودت بيشتر رفاقت كن دست خود را بگير پرسه بزن ، با خودت مهربان تر از اين باش هرچه را ديده اي دوباره ببين ، به همه چيز خوب دقت كن من درين شهر گير افتادم ، گير مشتي حقير افتادم آه اي شعر بي در و پيكر ، قصه هاي مرا روايت كن چار پا دارم و هزار مسير ، تو بگو از كداميك بروم سگ ولگرد باز گم شده است ، صادقانه مرا هدايت كن *** توانا بود هركه دانا بود و تواناترين مردم دختري كولي بود با چشماني سبز كه سرنوشت همه را مثل كف دست مي دانست... *** نقاشی:
- نميدانم چرا مدتهاست حال هيچ كس خوب نيست ، كافي است ساعتي بين مردم باشي ؛ آنقدر چهره ي افسرده و قيافه ي غمگين مي بيني كه از زندگي سير ميشوي. نميدانم چه بر سر ما آمده ، نميدانم مقصر اصلي كيست. كسي گفت : ((ساعات الهموم ساعات الكفاره)) و من فقط توانستم بخندم. -تعدادي از دوستان حقيقي و مجازي ام به شعر پست قبلي ايراد گرفتند كه با تفكرات تو نمي خواند و فضايش با فضاي كارهاي قبلي ات نميخواند و از اين جور حرفها ... ومن يادم رفته بود بگويم كه ؛ اين شعر متعلق به دختري زيبا است كه در مسير محل كارم مجبورم هرروز ببينمش ، او چند سالي است گرفتار اعتياد است و براي تهيه مواد هر روز ناچار كنار جاده مي ايستد تا... - شايد كتابم تا بهار چاپ شود البته اگر دوباره مثل صفر پشت مميز نماند و بچه هاي بالا به ديده ي اغماض بنگرندش. - كتاب پيشنهادي : خانوم (مسعود بهنود) – روسپي بزرگوار (سارتر) – مردي بدون وطن (ونه گوت) -فيلم پيشنهادي quills
به روز رسانی بعدی ۱۵ اسفندماه
فقطخدا
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهي ها
گر حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آنكه هست گيرند
شعر و نقاشي : و باد افتاده در حرير رو سريت كه پرده بردارد از رموز دختريت شبيه باد ، رها ميروي و ميخندي به طنز امنيت دوستان چادريت و شهر بستر ويروسهاي واگيري است كه مبتلاست به آغوش هاي بستريت طنين موسيقي در تن تو مي پيچد و رقص مينوشد از بلوغ بندريت □□□ نوشته اند كه بيرحم باشي و خودخواه و استفاده كني از سلاح دلبريت چقدر زيبايي! هيچ احتياجي نيست به طرح نامربوط گريم سرسريت وظيفه است كه در نقش زندگي بكني و استفاده كني از همه توانگريت و بعد صبر كني در همان خيابان و ميان تصوير محوي از درختان و دوباره تنظيم دوربين و نور و صدا به سمت زاويه ي ديد كارگردان و صداي تلخ كلاغي كه قار قار كند يكي بيايد و آخر تو را سوار كند وباز دور شود در پلان آخريت تو غرق نقش بماني و زندگي بكني و افتخار كني به سياه لشكريت ... سعيد حيدري
رنگ روغن - اكسپرسيونيسم
فقطخــــــدا [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
گر کار جهان به عقل سنجیده بدی احوال فلک جمله پسندیده بدی ور عدل بدی به کارها در گردون کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی خیام
دلم تنگ است براي همه براي هيچ...، براي همه ي نبودن ها ، نگفتن ها ، نماندن ها ، نخواندن ها ، ننوشتن ها ، نديدن ها ،نفهميدن ها ، ندانستن ها ،ها ها هاهـــــــــاهاهاهاها... امسال را به تدريس در روستايي كوهستاني و محروم و دور افتاده ميگذرانم ، و مدام اين هايكوي (كي بو) را با خود تكرار ميكنم : (( تنها در اين دهكده ي كوهستاني / شاخه ها را مي شكنم و به آتش ميسپارم/ بلكه اشكال دود تنهايم نگذارند )). راستي اينجا رودخانه اي هست كه بي اختيار آدم دلش ميخواهد خود را در سبدي بگذارد و به آب بسپارد و برود ، برود ، برود و اين بار از قصر فرعون هم بگذرد و باز برود و برود تا در بي نهايت ، خدايي باشد و دست بيندازد ، سبد را بگيرد و ... ببيند كه سبد خاليست... اول شعر بعد نقاشي و بعد ترجمه : دلم چقدر براي گناه تنگ شده براي شيطنتي گاه گاه تنگ شده بدون آنكه بخواهم درستكار شدم دلم براي كمي اشتباه تنگ شده بدون جنگ و جدل در خودم اسير شدم چقدر پيرهن راه راه تنگ شده درآر پيرهنم را كه حجم اين گلدان براي زندگي يك گياه تنگ شده سر بزرگ كلاه بزرگ ميخواهد سرم بزرگ شده يا كلاه تنگ شده ؟ سياست همه ي مهره ها خيانت بود چقدر عرصه ي تصميم شاه تنگ شده بيا و زندگي ام را سفيد ،بازي كن دلم براي لباس سياه تنگ شده... سعيد حيدري ـ نقاشی : اثر خودم - ترکیبی از اکسپرسیو نیسم و سورئالیسم
ـ ترجمه : What the Last Evening Will Be Like آنچه ديشب ميخواستي نشسته اي پشت پنجره كوچك خليجي در كافه اي سوت و كور نزديك دريا. شب هنگام است ، و صاحب كافه دارد كافه را مي بندد گرچه تو هنوز قوز كرده اي كنار بخاري اي كه دارد آرام آرام سرد ميشود قدم زنان سمت ساحل ميروي براي ديدن آخرين اندوه محو شونده روي امواج تو در خانه هاي كوچك زندگي كرده اي ، فضاي تنگي كه ديوارهاي دور و برت تنگ ترش ميكرد اما دريا و آسمان هم سهم تو بودند كسي اين اطراف نيست كه با تو بنوشد از اين مه رقيق ، اعماق محو. تو همراهي با گردش هستي خداحافظ ، عشق ، بسيار دور ، در مكاني گرم. اينجا شب ناتمام است و سكوت بي پايان . نظر خواهی بالای پست فعال است [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهيها ((جهان ساده من آنقدرحقير وآرام است كه در آن،جمله هاحادثه هايند)) فلوبر - معلم كه باشي همه دنيا را كلاس درس مي بيني ،ميآموزي ،ميآموزي حتي آنچه را كه خودت هم نميداني و آنجاست كه روزگارت مثل تخته ي كلاست سياه ميشود. - در يكي از فيلمهاي كوروساوا پزشكي بود كه درمان هر دردي را ميدانست اما روزي بيماري به او مراجعه كرد كه هيچ درماني در او كارگر نبود ،پزشك ناچار لب بر لب او گذاشت و مرض او را به درون خود كشيد. بيمار سالم شد و رفت و پزشك ماند ودردي بي درمان... - بعد از احمد حسيني كه خودش را كشت و نابودم كرد ،محمدرضا واحدي پنجمين دوست صميمي ام بود كه از شروع سال89 تا امروز فوت كرده اند.(نميدونم چه خبره؟) - خيلي زمينه ها بود كه ميتوانستم در آنها حرفه اي باشم مثلاْ شعر ، نقاشي،موسيقي،ورزش و... ، اما هميشه از حرفه اي بودن فرار كرده ام ؛آنها كه camera buff كشيلوفسكي را ديده اند تاييد ميكنند كه در آماتور بودن لذتي است كه در حرفه اي بودن نيست.اما مرگ را حرفه اي ميخواهم. -افراد حقيري در اطراف ما هستند كه اگر نبودند ارزش انسانهاي بزرگ ديده نمي شد - كتاب: كبوتر (پاتريك زوسكيند) ، تنهايي پرهياهو (بهوميل هرابال) و خاموشي دريا (وركور) هم از اوجب واجبات است.
...شعر :
* * * دو ترجمه از خودم : A Cigarette Comrade A cigarette comrade - before I die my face is torn and my eyes are gone but if you hold it to my lips I can still draw the flame. It matters not comrade - that we are foe I'm comfortable here in your hospital tent quietly bleeding into the dirt below. Forgive me comrade - if I call my mothers name but it's so lonely here on your hospital floor and it helps me with the pain. You weep for me comrade - please don't be sad the cowbells sound I hear the doves it is a good day for my life to end. The butt is sodden comrade - and I leave you now goodbye my friend until we meet again far, far away from this African hell. Mike Subritzky Africa - NZATMC AP Lima 1980 يه سيگار بده رفيق! قبل از اينكه بميرم، صورتم داغونه چشام سياهي ميره اما اگه رو لبام نگهش داري هنوز ميتونم پكي بزنم هي رفيق! مهم نيس كه ما با هم دشمنيم من اينجا راحتم توي بيمارستان صحرايي تو خونم داره آروم ميريزه زمين بيخيال من شو رفيق اگه اسم مادرمو صدا كنم اون اينجا خيلي تنهاس رو زمين بيمارستان تو. اين كمكم ميكنه درد رو تحمل كنم. رفيق! داري برام گريه ميكني خودتو ناراحت نكن صداي زنگوله ي گاوا آواز فاخته ها رو ميشنوم امروز جون ميده واسه مردن داره تموم ميشه رفيق دارم تركت ميكنم خداحافظ دوست من تاوقتي كه دوباره همديگه رو ببينيم يه جاي دور ،دورتر از اين جهنم آفريقايي.----------------------------------------------------------------------
dance, decapitate my head, just dance, dance and be damn just dance and Robert ravenšćak برقص سالومه! برقص سر از تنم جدا كن ، ولي برقص. با آن رانهاي خدادادي ات ؛ لبخند را بر لبانم بنشان چه بگويم كه هستي را چگونه مي بينم؛ چشمان سبزت درخشانترين مردمكان يك قاتل. مرا به مرگ نزديكتر كن برقص برقص برقص و پشت پا بزن به همه خدايان برقص و دنياي مرا بهترين دنيايي كن كه تابحال بوده.
-فقطخدا- نظر خواهي بالاي پست فعال است [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهيها اينهايي كه خواندم فقط روي پاكتش بود، اگر خود نامه را بخوانم چي؟ عباس معروفي – سمفوني مردگان دارم عوض ميشوم مثل حشره اي كه زودتر از موقعش ... هم تلخ است هم زيبا هم دردناك هم شيرين هم ... شايد بيهوده ، اما هرچه كه باشد، زندگي چيزي نيست. در كيف زنانه ي تو پيدا كردم در آينه اي كه در ته كيفت بود خود را ميگويم... -------------------- مثل كفن هزارپاره شده ام مي بيني؟ نگذار دوباره نبش قبرم بكنند... ------------------- گاهي حتي گرسنگي آزادي ست وقتي تو... زنداني عنكبوت سيري هستي... ----------------- من در صف تلفن عمومي بودم باران آمد من زنگ زدم...
و غزل... آه ، آدم دلش كه پر باشد ، دوست دارد به كوچه ها بزند برود از خودش فرار كند ، به همه چيز پشت پا بزند دوست دارد به مرگ فكر كند ، زندگي را حجاب ميداند دوست دارد كه بي حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزند توي مغزت مدام ميشنوي ، منطقي فكر كن ضعيف نباش مرد بايد به درد تكيه كند ، بيخودي خوب نيست جا بزند دل به دريا زدي و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخورد موج منفي گرفت دريا را ، كه سرش را به صخره ها بزند فكر كن سفره ماهي پيري ، كه تنش خسته از پذيرايي است با چه انگيزه از ته دريـــــــا ، مرد صياد را صــــــدا بزند فكر كن بچه لاك پشتي كه روي ريلي به پشت افتاده وقطاري به سمت او راهي است...خنده دار است دست و پا بزند زندگي رو به قبله خوابيده ، مرگ همبستر قديمي اوست زندگي تشنه ي همآغوشي است ، يك نفر مرگ را صدا بزند هر چه گشتند هيچ چيز نبود ، هرچه گشتيم هيچ چيزي نيست آدميزاد نا اميد شده ، تا به كي پنجه در هوا بزند آسمان بر سرم سوار شده ، دل من آلت قمار شده زندگي مثل زهرمار شده ، يك نفر چارپايه را بزند . . . سعيد حيدري
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهيها
سال بد...سال باد سال اشك ...سال شك سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم سالي كه غرور گدايي ميكرد...
بيشتر از 365 بار دعا كرده ام كه سال 88 زودتر تمام شود، اما بيشتر از تمام عمرم طول كشيد . از خدا خواسته ام دقايق اين سال طولاني كفاره ي گناهان نكرده ام باشد. سال89 پيشاپيش مبارك ؛ همراه با آرزوي سلامت و صلح و شادي براي همگان. و اما شعر...
بهار ميرسد اما شبيه پاييز است بدون تو همه ي فصل ها غم انگيز است بهار ميرسد اما چه لذتي دارد براي آنكه دلش مبتلا به پرهيز است براين درخت كه از زخم داركوب پر است سه چار تا گلبرگ شكوفه ناچيز است چقدر ماهي قرمز در آب گريه كند چه اشكهاست كه از تنگ آب سرريز است چقدر بايد، تاريخ را مرور كنم سرم هميشه پر از حمله هاي چنگيز است قرار بود كه با هم به آن سفر برويم هنوز در ته جيبم بليط تبريز است هرآنچه داشتم از دستهاي من سُر خورد كسي نگفت چرا دستهاي من ليز است كليد قفل رهايي درون مشت من است دلم خوشست كه چاقوي كوچكم تيز است ولي چه فايده كه،دستهاي من ليز است... سعيد حيدري [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهي ها
((و غاز در كيسه نمي دانست كه مرده است...)) بيژن نجدي
1-خيلي دلم مي خواهد احوال اين روزهاي وطنم را بنويسم اما كو فرصت و حال و حوصله اي...، مطمئنم كه اينروزها اين شعر حضرت اخوان را با خودش تكرار ميكند ((كسي راز مرا داند / كه از اين رو به آن رويم بگرداند ...)) 2- هر سال اين موقع اميدمان به جشنواره فيلم فجر بود كه شايد!!!فيلم خوبي بشود ديد ، اما امسال... جشنواره شعر فجر هم مثل سال گذشته شركت نكردم ،دوستانيكه مرا ميشناسند ميدانند كه علاقه اي به شركت دراين همايش ها و كنگره ها به شكلي كه امروزه برگزار ميشود ندارم...خلوت بهتراست. 3- زخم عقل،مسعود كيميايي –خداوندگار ديالوگ ايران البته بعداز زنده ياد علي حاتمي –و بهشت خاكستري ، عطاالله مهاجراني فراموش نشود.
4- بسيار به دعاي شما محتاجم...
...و چند شعر
كسي در آسمانها مرده شايد كسي در آسمانها مرده شايد غروب آسمان همرنگ خون است كسي تير هوايي خورده شايد ☼☼☼ خودش آلوده ي خاك و گلم كرد پر از انديشه هاي باطلم كرد من آن نوزاد نامشروع بودم كه برد و گوشه ي دنجي ولم كرد ☼☼☼ هنگام اذان بود ، صدايم كردي بيدار شدم نيت كردم ، لب تو را بوسيدم ☼☼☼ ......... ..................................... ..................................... (به دستور عزيزي مهربان اين شعر حذف شد) ☼☼☼
دوباره می گذرم از کنار آدم ها بدون دلخوشی اما دچار آدم ها
ببین چطور به کارم گره می اندازند منی که کار ندارم به کار آدم ها
شبیه وصله ی ناجور زندگی کردم تمام زندگی ام در کنار آدم ها
به طرز زندگی خنده دار آدم ها
چقدر گیر کنم در حصار آدم ها
که پرت کرد مرا در مدار آدم ها □ □ □ صدای ساعت شمّاطه دار می گوید دوباره اول صبح و دوباره آدم ها... سعيد حيدري
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام يا بنيّ قتلوك و من الماء منعوك ما عرفوك... شايد اين شعر ربطي به اين روزها داشته باشد: بعد از تو دنيا با كمي اكراه مي ماند دست زمين از آسمان كوتاه مي ماند تقويم بعد از تو لباس تيره مي پوشد خورشيد بعد از تو درون چاه مي ماند قرآن به روي نيزه هاي جهل مي پـوسد اسلام بعد از تو ميان راه مي ماند بي تو زمين ميچرخد و سرگيجه ميگيرد تاريخ در تفسير تو گمراه مي ماند بي تو دهان سفره ي ما بسته خواهد ماند و...در بساط سينه ي ما آه مي ماند آب خوش از راه گلو پايين نخواهد رفت اين شهر زير سلطه ي اشباح مي ماند گرچه سر عدل تورا لب تشنه مي برّند شمشير تو...شمشيرتو...آگاه مي ماند... ياحقيقت - سعيد حيدري
اگر حرفي بود در همان پست قبلي بنويسيد [ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهيها در پای درخت ها تبر ها این بود خلاصه ی خبرها (عمران صلاحی) ...جز شعر چه دارم... در غزل ، سپيدنوشتن را دوست دارم ،منظورم از سپيد نوشتن سفيدنويسي نيست ؛ بلكه شايد آزاد نوشتن باشد و شعري از اين دست : اين پيرهن ؛چقدر...چقدر آرزو كند تا مشتري بيايد و لطفي به او كند □□□ تا كي بناست هركسي از راه ميرسد خود را به زور در بغل من فرو كند هركس كه ميل داشت همآغوش من شود هركس...براي قيمت من گفتگو كند دست مرا بگيرد و در يك اتاق تنگ با چشم هيز آينه ها روبرو كند در عطر هاي مختلفي غوطه ميخورم اما كجاست آنكه مرا بي تو ، بو كند يك عمر در طريقت ما طول مي كشد تا اينكه پيرهن به تني تازه خو كند دستي نخواست حكمت خياط پير را در جيب هاي خالي من جستجو كند من سالهاست خط غرورم شكسته است اي كاش يك نفر من را هم اتو كند... سعیدحیدری
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهي ها گويند خدا هميشه با ماست اي غم نكند خدا تو باشي... ۱- حال و روز خوشي ندارم ميخواستم خداحافظي كنم اما ... ۲-از شخص محترمي كه لطف كرده و در يكي از استانها شعرهاي من رو به اسم خودش چاپ كرده و ادعا ميكنه توي شهرشون همه ، اين شعرها رو حفظن-و من هم هر چه تلاش كردم صدام به جايي نرسيد- تشكر ميكنمِ؛چون هدف من انتقال پيام شعرهام بوده و هست وايشون فقط به من در اين امر كمك كردن. وگرنه زبان شعري من قابل تشخيصه. ۲-از دوست يا دوستاني كه لطف كردن و به نام من براي ديگران كامنت و اغلب كامنت خصوصي گذاشتند هم تشكر ميكنم چون موجب شدن؛ كه تنها تر بشه تنهايي ما...؛و شايد به همين دليل بود كه چند وقتي- با عرض شرمندگي- كامنت هاي دوستان رو جواب ندادم. ۳-بزرگي ميگفت(( شاعر بايد فحش خورش ملس باشه))تازه اينا هيچ كدوم درد نيست،درد دارد در خيابانها پرسه ميزند درد در نوك آبي انگشت هاي اشاره ي ماست، درد در چشمان خيس مادراني است كه ديگر ندايي نمي شنوند...؛ راستي حتما (سهراب كشان)عطاالله مهاجراني رو بخونيد... به اميد آينده - يا حقيقت و اما شعر... از خستگی تمام تنم درد می کند اضلاع خسته ی بدنم درد می کند روحم درست در بدنم جا نمی شود جادکمه های پیرهنم درد می کند در آینه ادای مرا در می آورد در آینه منی که منم درد می کند بغضی که مانده در دهنم چرک کرده است حرفي که مانده در دهنم درد می کند من ماندم و کویر و نسیمی که رفته است پاهای بسته ی گونم درد می کند این زندگی مجوز خود سوزی من است پروانه های سوختنم درد می کند تابوت خالی ام وطن موریانه هاست نخ های کهنه ی کفنم درد می کند معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است معلوم نیست مرگ چرا دیر کرده است... سعيد حيدري
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
به نام او که ......
سلام
بهار را که تبریک میگویی حواسم پرت می شود حالا باید دوباره بشمارم: 365 364 363 . . .
نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت
بدون هیچ دلیلی به راه می افتی سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت
و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت
بگیر دست خودت را که باز گم نشوی دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت
صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید و بازگشت به سمت خودت صدای خودت
سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت
تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت
رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته و باز دست تکان میدهی برای خودت...
سعیدحیدری
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
سلام ماهی ها درختی بوده ام در کنج بیشه تراشیدن مرا با سنگ و تیشه تراشیدن مرا قلیون بســــازن که آتیش بر سرم باشه همیشه فایز 1- باید بابت دیر به روز شدن ها عذر خواهی کنم ...شرمنده ام ز دوست 2- گویا بعضی از دوستان وبلاگ من رو با دوست دیگه ای که( راد ) تخلص میکنه و ظاهراً هم اسم منه و آدرس وبلاگش هم خیلی شبیه منه اشتباه گرفتن که لازم بود تذکر بدم 3- به بهزاد بهادری وتعدادی از دوستان قول داده بودم که در مورد افتضاح کنگره ایوارمطلبی بنویسم ، فقط بسنده می کنم به این که ؛ فحش رکیکی بود به ساحت شعر وشاعر 4- و سیگار بهمن چه طعم تلخی دارد... 5- اما شعر هرچند با سَری پر از ابهام زنده ام با ظاهری مــوقّر و آرام زنده ام
در بودن و نبودن خود غوطه می خورم با یک شناسنامه ی بی نام زنده ام
دنیا درست مثل کتاب ریاضی است من صفرم و به برکت ارقام زنده ام
خِشت مرا درست حرارت نداده اند با تکه های سوخته و خام زنده ام
از دستِ چشم های تو مرتاض میشوم من با همین دو دانه ی بادام زنده ام
این انتظار،گاهی...از مرگ بدتر است من سالهاست در صف اعدام زنده ام
هی مثل سایه کوچک و کمرنگ می شوم در چنگ ِ آفتـــــــاب ِ لب ِ بام زنده ام
زورم نمی رسد که خودم زندگی کنم این روز ها به زور ِ دیازپــــام زنده ام یاحقیقت
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
(( چنان عشقی را انتخاب کن که حتی اگر از روی تصادف به دوزخ افتادی شیطان خودش تورا به بهشت برساند.)) پائولو کوئیلو
من و تو آنشب ، خیلی زیاد خندیدیم درست مثل ِ دو موجود شاد خندیدیم
کتابهای ِ کم وبیش خوانده را بستیم و بعد ، مثل ِ دو تا بیســواد خندیدیم
برای ِ اینکه به یکدیگر اعتماد کنیم کمی به فلسفه ی اعتماد خندیدیم
خدا اجازه نمی داد ما به هم برسیم من و تو هم عوض ِ انتقاد خندیدیم
زمین تصادفاً آنشب درست می چرخید دلیل داشت که آنشب زیاد خندیدیم
چقدر باد خودش را به پنجره می زد چقدر آنشب ، از دست باد خندیدیم
بهشت را به همآغوشی خود آوردیم و بعد ِ مردنمان تا معـــــاد خندیدیم ...
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
باغصه ی دست و بال خالی چه کنم با خواب عمیق این اهالی چه کنم گیرم که جوابی به سلامم بدهند با این همه جمله ی سوالی چه کنم
* * *
بی آنکه بخواهم تاخیرم طولانی شد واز نگاه تو دور افتادم قول می دهم که اگر مشغله ها ولم کنند دیگر تکرار نشود با دو غزل به آشتی کنان چشمانت آمدم پس نگاهم کن و...
بی حوصله ، کسل عصبانی غروب ها غرق ِ فشـــــــارهای روانی غروب ها
انگارپشت پنجره ی ما نشسته است دیوار ِِعقده های ِ جهانی غروب ها
خونسرد وبی تفاوت ، اشغال می زند گوشی تلفن همگــــــــانی غروب ها
باکودکی که بی خبر از خانه رفته است گم می شوم بدون نشانی غروب ها
چاقو بدست در سر ِمن پرسه می زند یک مجرم فراری جانی غروب ها
انگار آسمان رگ خود رابریده است زیر ِ همین فشار ِ روانی غروب ها
بدجور این غروب مرا زجر می دهد با من خدا کند که بمانی غروب ها
* * *
دوباره صبح و همان خلق تنگ معمولی سلام ، صبح همیشه قشنگ معمولی!
هنوز پنجره باز است و همچنان پیداست نمایش ِ کسل ِ چند رنگ معمولی
دوباره مثل همیشه در انتظار من است هزار و یک فقره صلح وجنگ معمولی
نفس برای خودش می رود و می آید ومن اسیر همین بومرنگ معمولی
به دوش می کشم این هفت روز سنگین را برای چیدن آن هفت سنگ معمولی
فرشته ای که بخواهد مرا نجات دهد کمی هواست که با یک سرنگ معمولی...
سعید حیدری
[ ] [ ] [ سعید حیدری ساوجي ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||